قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3773

تاريخ الفي ( فارسى )

تمام سپاه سلطان جلال الدّين به قتل و نهب شهر اخلاط اشتغال نمودند . و چون آفتاب به نصف النهار رسيد نايرهء غضب سلطان تسكين يافت و بر بقاياى ايشان ترحّم نموده سپاه را از كشتن مردم منع نمود . و سلطان در سراى ملك اشرف فرود آمد و مجير الدّين ، برادر ملك اشرف و مملوك او ، عزّ الدّين آيبك ، در حصار اندرونى بىآب و زاد در آمدند . مجير الدّين به خدمت سلطان بيرون آمد و سلطان در حقّ او اكرام و اعزام به تقديم رسانيد . و مجير الدّين پيغام عزّ الدّين آيبك و التماس عفو گناه او معروض داشت . سلطان روى به مجير الدّين آورده فرمود كه « كسى با وجود دعوى اسم سلطنت به رسالت زرخريده مجتنب از نعمت ، چگونه رخصت مىيابد و بر او هيچ حرجى نيست ، چنان كه هرچه مىخواهد مىكند او داند . » و چون مجير الدّين مزاج سلطان را به او بسيار منحرف يافت ، دانست كه جاى لجاج و الحاح نيست ، بالضّروره عزّ الدّين آيبك نيز بيرون آمد و در وقت بيرون آمدن جماعتى را در زير جامه زره پوشانيده بود و زوبين‌ها به دست داده ، تا وقتى كه در مجلس سلطان درآيند دستبردى نمايند . اتّفاقا دربانان سلطان بر اين حال اطّلاع يافتند ، بنابراين ، چون عزّ الدّين آيبك با آن جماعت آمد كه پيش سلطان رود ، دربانان او را تنها گذاشتند و آن جماعت را مانع آمدند . چون آيبك تنها به مجلس سلطان درآمد ، مطلقا التفاتى نيافت . سلطان به حبس آن جماعت امر فرمود . و چون شب درآمد ، سلطان دختر ايوانى را كه منكوحهء ملك اشرف بود ، به خلوتخانه طلبيد و با او صحبت داشت . و اين عوض آن بود كه ملك اشرف ملكه حرم سلطان را به اخلاط برده بود . و صاحب بصيرت از اين حال عبرت تمام بايد گرفت ؛ چه ، وقتى كه سلطان جلال الدّين به تبريز رسيد ، ملكه زن اتابك را به آن حيله كه مذكور شد ، بخواست و هنوز سال به سر نرسيده بود كه سلطان بالضّروره به جانب عراق رفت و ملك اشرف ملكه را از خوى به اخلاط برد . و در اين وقت سلطان خاتون ، ملك اشرف را به مكافات آن كشيد [ مصراع ] « مپسند به كسى آنچه به خود نپسندى . » القصّه از خزانهء ملك اشرف چندان اموال و نفايس به دست سلطان افتاد كه از حدّ شمار و حساب بيرون بود ، و از اغنياى شهر اخلاط اضعاف آن حاصل كرد .